از زمستان عبور کردم من
شب

سیاهی چشمان مرا می پوشاند؟

دستی اگر در نهایت تاریکی

آهسته با تمایل خسته ی یک عشق..

به سویت نشانه رفت..

باور نکن

..

دیریست که دست های من

با چشم هایم غریبه شده اند..

 پ.ن

گفتگو آیین درویشی نبود      ورنه با تو ماجراها داشتیم

+ تاريخ جمعه ۱۳ خرداد۱۳۹۰ساعت 14:17 نويسنده مریم شکری
من خشکسالی دشت را باور نمی کنم

زیرا که گونه هات

این لاله های وحشی دشت

با نسیم نفس هایت

آهسته می وزند...

من لرزه های زمین را باور نمی کنم

زیرا که شانه هات

این کوه های شگرف

با استواری تو

در زیر لرزه های تنم

آهسته می خزند...

...

من قحط سالی آب را باور نمی کنم

زیرا که دست هات

با آن نم مطهر و پاک

گویی تمام عمر

در آب های آرام جهان

پارو کشیده اند...

من بی برقی شهر را باور نمی کنم

زیرا که چشم هات

آن گوی های پر طراوات و شاد

آرام وخیره به من

با برق شیطنت

در هم تنیده اند...

...

من عاشقم...

بر لاله های گونه هات

بر شانه های کوه هات

بر بوی خوب خزه

از لابه لای دست هات

بر اتصال دوسیم

تا بی نهایت من

از برق تند چشم هات...

من عاشقم به تو...


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت۱۳۹۰ساعت 11:46 نويسنده مریم شکری |
مثل بهار...

اگر آغاز شوم از نو...

جای هر زخم شکوفه ای خواهم نشاند...

افسوس...

+ تاريخ دوشنبه ۲۳ اسفند۱۳۸۹ساعت 17:25 نويسنده مریم شکری |
من به نام زن برخاستم

هه...هه...

و بعد آرام نشستم

جسدم را تازه از کهریزک اندوه آورده بودند

وقلبم بوی قرابه های هزار ساله ی شراب قزل می داد

تازیانه ات را در هوا چرخاندی

من با تنی برهنه در آفتاب

به انتظار حد شرعی تویی ماندم

که هر سلولت عطر زنی را بیرون می داد...

...

گفتم می کشم هر که آزادی ام را بکشد

هوار کشیدم که حقوق برابر می خواهم

در خیابان راه افتادم و برای دق دادن تو

گنجینه های نهانم را رو کردم

اما...

من به این اسارت خو کرده ام

سه کنج خانه ات را بیش تر دوست می دارم

دیواره ی یاخته هایم را غشای اسارتت پر کرده

و از حقوق زنان بیزارم...

رویم را پوشاندم

قلبم را خشکاندم

و پشت پنجره های مشجرت...

آهوی چشمانم را گردن زدم

...

اکنون...

بیزارم از خودم

تنی برهنه می خواهم

و آفتابی که بسوزاند داغ سال های این اسارت را...

...

پ.ن

شلوغی دیروز اذیتم کرد. خسته م از این هیاهوی به خاطر هیچ.

قضیه خر ملاست. کجای این شهر می شه از دست آدمی زاد وهیاهوش راحت شد؟

یه جای دنج می خوام. دور از هر ذی حیاتی.اوف.

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۶ بهمن۱۳۸۹ساعت 10:59 نويسنده مریم شکری
كوه ها تا پا در غبار گم شده اند....

 دست هاي من در اندوه....

باران كه زد

نه كوه ها از غبار دامن شستند

نه دست هاي من از اندوه....

+ تاريخ شنبه ۲۵ دی۱۳۸۹ساعت 15:40 نويسنده مریم شکری |
گره خورده روزهايت به تلخي پاييز

عبور... عبور ازسمت باد  به سوي تو....

انگار

دستانم از بوي كاغذ وكتاب اول مهر مي گريخت

كه دانستم تو مولود نيمه ي پاييزي....

آبان كه آمد

اتاقم پر از برگ هاي خشكيده  بود

در يك رسم الخط پاييزي

از پشت شیشه هاي مشبك دانشكده كه عشق را در اتاق تكثير مي فروخت

نامت را بر دريچه اي نوشتم

وآبان را آرام آرام هجي كردم

كه عقربي بود بر دلم وشايد شبيه شكستگي شيشه هاي دانشگاه....

هميشه مي خنديدم به روزهاي تولدمان

توكه آخر تسخير قلب من بودي

مي توانستي سيزدهم به دنيا بيايي  وزادرورزت را با  تسخير روح يك پريشانگرد

در كنار مردمانت جشن بگيري

 ومن كه در يكي از بيست  ودومين هاي انفجار شصت وسه بر زمين افتاده بودم

مي توانستم از هيبت زمستاني بهمن وهرم دستان تو منفجر شوم

مي بيني....؟

چه خنده دار شده ايم من وتو 

در عبور اين پاييز و در

آستانه ي اين زمستان....

آن گاه كه خنده مان مي گير تولدمان را به هم تبريك بگوييم....

مسافر پاييزي آبان ماه.... تولدت.....


+ تاريخ پنجشنبه ۱ مهر۱۳۸۹ساعت 15:39 نويسنده مریم شکری |
مردی دیدم

در آستانه ی عفیف ترین خیابان....

کلیدی کهنه به دست....

واکلیل های نقره ای بر روی صورت....

....................

دیگر نمی ترسم از پل های هوایی

حتی در آستانه ی این جدایی....

....................

این روزها انگار

خیانت از سمت خداهم می وزد بالاجبار....

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ۲۶ فروردین۱۳۸۹ساعت 4:42 نويسنده مریم شکری |
دیروز رفتم زیارت سیبویه

خالی از حس تلخ عروض

دیدم که عشق  پاک را...

در محله ی سنگ سیاه خاک کرده اند....

.....

در شهر من عشق را

بر سنگ سیاه

و آسفالت های ساییده له کرده اند

شاید برای همین...

محبوب من وفاداریم را باور ندارد....

 ......

پی نوشت:

هرچند که نور رابکشند

یا عشق را ازشهر ما کوچ دهند

چیزی شبیه فریاد.....

می ماند درجای جای شهر

برروی دیوارهای دست سازشان....

+ تاريخ پنجشنبه ۱۹ فروردین۱۳۸۹ساعت 14:49 نويسنده مریم شکری |
از درخت اساطیر بپرس

امسال او پای هیچ سفره ی هفت سینی ننشست

او می داند بهار را در گوشه ای دنج کشته اند....

وخاک دل مرد ه اش را با انبوهی از گناه اقوام آغشته اند....

درخت اساطیر ریشه در خون دارد

ونام تمام شهیدان گمنام قرن را می داند....

هر بهار

هر نسیم که می تراود

تن به باد نمی سپارد درخت اساطیر.....

او از بادها خاطرات خوبی ندارد....

انگار همین دیروزها وزید

برگ های سبزش از شوق همراه باد پریدند....

لحظاتی بعد جز خاک چیز دیگر نبودند.....

می ترسد این درخت اساطیر از بهار....

بهار یادبود نوباوگانش را در دید وباز دید ها گم می کند

در عطر مرموز شکوفه ی بادام

ودر رخوت خواب نیم ظهر....

.......

یاد نوباوگان درخت اساطیر به خیر باد.....

+ تاريخ چهارشنبه ۴ فروردین۱۳۸۹ساعت 12:6 نويسنده مریم شکری |
چه روزها گذشت از عمرم

در هفته های دل تنگی

دیشب.....

برای آن چارراهی که جاماند میان چارچوب ذهنم خالی از تصویر تو....

بی حد گریستم

این جدایی باید می آمد

ونیرومندتر از تو در آغوشم می کشید

شاید....

آواز مرغ های دریایی در بادها گم شد

شاید.....

 سکه هایی که درآب ها انداختیم.....

روی سومی هم داشتند

شاید.....

بلوط هایی که به نشانه پیوندهای ابدی برداشتیم

از بن تهی بودند وما را از هم تهی کردند

ترکت کردم اما

قلب صنوبریم

هیچ سروی را به جای تو ننشاند

وچشم هایم......باور کن

هنوز ریشه های بریده ات را آب می دهد

ما هردو مظلوم بودیم

زمین عشق ما را با بوی غربت آمیخت

وزمان در انحنای تاریخ تلخ گم شدن ها مارا ثبت نام کرد

.................

لباس هایم از من تنهاترند

وگریه های بچگانه شان ذهن شبانه ی پیر اتاقم را مسدود کرده است

این روزها بی اعتبار بودن تو نفس می زنم

وهفته های بی سروته

در کشیدگی مرگ آلود انتظارم ممزوج می شوند

ای کاش.....

مثل بریده روزنامه های بیداد شهرم

رویت از دروغ واژه ها سیاه نبود

وکاش ستم هایت ....یاد آور دستگاه شکنجه نبود

............

از ما حتی عکس ها کنار هم نماندند

ونه حتی آخرین نوشته ای

من زبانم را به راوی قصه های غربت یک زن

وخواب هایم را به مرد بی خواب قصه های بی بازگشت بخشیدم

آن گاه .....

خواب زده از آغوشت گریختم

ودر بیداری با اندوه همخوابه شدم

اکنون بیا وببین....

مبهوت از مصیبت درد آلود پاییز

در سه کنج اتاقکم زاویه ای زاییده ام

برای گریستن در هنگامه بهار

.................

پی نوشت:

قانون بیداد شهرم

هیچ مردی را از زن باردارش جدا نمی سازد

من از اندوه حامله ام

ای کاش شهری برای سقط جنین بیابم

ویا حتی تبصره ای برای چشم پوشی از این قانون.....

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۱۸ اسفند۱۳۸۸ساعت 18:6 نويسنده مریم شکری |
دیشب

ماهی.....

سیاه..........

کوچولو.............

پیش من آمد

آب ندید....

شنانکرد....

برگشت میان قصه های صمد

آه اورا با خودبرد

.........

این بهار هم

سفره ی هفت سین چیزی بیش از هفت کم دارد....

پی نوشت:

جهان زیر وزبر دارد

فراز ونشیب......

 وکلی آدم...........

اما درهر صورت فشارش روی شانه های نحیف من است......

+ تاريخ شنبه ۱۵ اسفند۱۳۸۸ساعت 16:11 نويسنده مریم شکری |
من عابرم

درکوچه ای نمی مانم

که بادهای اشراق درآن نمی وزد....

من معبرم

در رهگذار باد.....

می دانی؟

دنیاآنقدر بزرگ خواهدبود

که کوچه هایش تمام نشود

وزیبایی ماجرا در همین جاست.....

......

دیرزمانی پیش....

قلبم را تف کردم

آن گاه

با شقاوت یک جانی

تن فلس گون رویاهایم را از خاطرات آب تهی کردم

اما هنوز در آغوشی نمی خسبم که به آب های آزاد راه نداشته باشد

.....

یک چیز را می دانی؟

همیشه غریبه بود ه ام

وهیچ گاه آشنا نخواهم شد....

 وزیبایی ماجرا درست همین جاست....

پی نوشت:

من اندوه قلبم را

باشادی سودا نخواهم کرد

ومباداتا اشک روان از پی اندوهی

که وجودم را دربرگرفته است به لبخند بدل شود

ازآن روی چنین خواهم کرد....تا زندگی ام اشکی باشد ولبخندی.    

   جبران خلیل جبران

+ تاريخ سه شنبه ۱۱ اسفند۱۳۸۸ساعت 17:44 نويسنده مریم شکری |
سلام پدرخوانده حرفهای نیمه تمام

اگر یک شب

در تاریکی........

چون اشتیاق گناه

بازت یافتم

وبرق دندان های مزورت

چون تکه های نمک دزدان دریایی

تجزیه ام نکرد

آن گاه.....

زبان سرخت را به زبان واژه بندم بدوز

تا از حنجره تو حرف بزنم

زیرا که نبوده هرگز زنی

این چنین بی شرم.....

این چنین رازگو.........

 

+ تاريخ یکشنبه ۹ اسفند۱۳۸۸ساعت 16:14 نويسنده مریم شکری |
من همان مومیایی ام

با الفبای ناخوانا

بوی کهنه کافور

وجذام منهدم شده در تمام تنم

دلپذیرم آیا نمی بایست .....

مرا خواندن؟

+ تاريخ شنبه ۸ اسفند۱۳۸۸ساعت 15:21 نويسنده مریم شکری |
آه.....

دیریست

بر زمین سرد

 با دوپای چوبین

من راه می روم

تهی ز عشق........

ترسم بهار نیاید

چو سال پیش......

من باشم وتنور گرم

با پای سوخته.....

آکنده از دریغ این همه درخت.....

+ تاريخ جمعه ۷ اسفند۱۳۸۸ساعت 12:48 نويسنده مریم شکری |
در زیر پل

همخوابه با سگان

با یک چپق که از گه گوسفندان نشد تهی

خوش می زیم

در این سرای پرگهر......

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اسفند۱۳۸۸ساعت 17:18 نويسنده مریم شکری |
در هیچ قهوه خانه ای

با رفیقی .......

ناخوانده نرفتم

که نشانی از قهوه های قجر

در چای تلخ آن نبود

...........

اکنون

با بوسه هایم

جهانی را مسموم خواهم کرد

...........

لب بر لبم نهید!

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اسفند۱۳۸۸ساعت 16:52 نويسنده مریم شکری |
نمی خواستم تو وطنم....

من شاهد زوال....

وتو دلیل جوانمرگیم.....

باشی

مامم فریب داد

عشقم به بند کرد

جلاد......

جلاد........

جلاد......آه.......

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اسفند۱۳۸۸ساعت 14:13 نويسنده مریم شکری |
به یادگار سیلی ها

کبوتران کبود....

کنار چشم هایم لانه کرده اند

در این قحط سال عشق......

چگونه آب ودانه دهم

این یتیم غورگان غمگین را؟!

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اسفند۱۳۸۸ساعت 8:37 نويسنده مریم شکری |
آه..........

مبهوت این زخمم

می ترسم که سر باز کند

جهانی بسوزد.......

 

+ تاريخ چهارشنبه ۵ اسفند۱۳۸۸ساعت 18:42 نويسنده مریم شکری |
من

درعزای خودم نشستم

چه سوگوار....

+ تاريخ چهارشنبه ۵ اسفند۱۳۸۸ساعت 17:36 نويسنده مریم شکری |
اکنون

از بازگشت عزازیل دل خون ترم

چاه بابلی میجویم

تا بیاویزم سرشار از گناه

این نطفه های درد

تلخابه های خون 

..........

شاید که بازگشت عزازیل

نبوده این چنین خیس

آغشته درجنون

بامیل دردناک دوباره خواستن

............

بعد از تونور

مشکل ترین تجسم ذهن یک پروانه خواهد بود

اگر برایت قابل اعتنا باشد......... 

+ تاريخ سه شنبه ۴ اسفند۱۳۸۸ساعت 15:45 نويسنده مریم شکری |
سبز سرو خوب همسایه

هنوز نرفته ای ومن

به اندازه ی یک چلچله مبهوتم

خرگوش بازیگوش باغچه ی سبزهمسایه

با چشمانت که چیزی شبیه سرنوشت من بود

بی محابا کجا می روی؟

زمان که می رود و از خود چیزی به جا نمی گذارد

چگونه می تواند

مسیری از تمامی دلتنگی من باشد

وقتی که ابد هم برای داشتنت کم می آورد؟

تو این کوزه سفالینه ی غمناک را می شناسی

ویادگار شتک های باران را

بیداد آباد شهر من

پرشده از جنون ندیدن

اگر احساس های جاری ام را باور داری

مسیر سبزی باش

برای دیوانه ای که با دنده های شکسته از تلاطم سیلاب می گوید

آخر

یکی باید

 درغروب دره ی مخوف اوین

پناهگاه مریم ۳ تابلو ایده آل  عشقی ما باشد...............

 

+ تاريخ سه شنبه ۴ اسفند۱۳۸۸ساعت 9:7 نويسنده مریم شکری |

ای مرد......

من باد بودم

هنگام    

 که بر تو وزیدم

بوی شوقناک هستی ات

تمام وزش هایم را خاک کرد

ومن

از وزیدن گریختم

خاک شدم

دستانت را فرشی شدم عظیم

با بوی تلخ بادی از وزش گریخته

هزار رنگ

حاصل خیز

دو سه روزی آبم دادی واندک نوری

سبز شدم جوانه ای خرد

آن گاه از سبز بودنم گریختی

پرنده ای شدم هزار بال

افسونگر

آتشین واز هرم خواستن بی بال وپر

بر شانه ات نشاندیم

از فراز شانه های بلندت جهان چه زیبا بود

ولی سست

چنان در رنج شدی که گویی ماری بر شانه ات روییده است

ونه پرنده ای پر از آرزوی پرواز

من که جهان را با تمام فراخنایش ترک کرده بودم

به خاطر شانه ی یک تندیس گلی

در حرارت بال هایم سوختم

وسوختم در هرم خواستن

آن سان که خاکستر شدم بر جای

خاکسترم را به باد سپردی

ومن باز باد شدم

لبریز از عطر شوقناک هستی تو.......

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ۳ اسفند۱۳۸۸ساعت 13:44 نويسنده مریم شکری |
باز هم آن مهندس بازیگوش

خسته از دوست دختران جفت وطاقش

آمدوروی دلتنگی هایم

خط باطل کشید........

چه میداند از پرنده ای که تمام پروازش

پودر شد وبه آسمان ها رفت......

دراین سالهای بی عشقی

چه غم دارد از آینه ای که می شکند

واز کجا می داند مصیبت مزارع تازه سال را؟

هزار سال هزار سال اگر بگذرد

نخواهد فهمید در اندیشه مورهای سرگردان

 که شهوت خاکند چه می گذرد

وقتی عابری غول آسا ........

من از هجوم این ندانستن ها

مچاله تر از روزنامه های دروغ شنوی این بیداد شهرم..................

 

+ تاريخ یکشنبه ۲ اسفند۱۳۸۸ساعت 14:19 نويسنده مریم شکری |
من

نیلوفر مردابم

بردهانی آکنده از هراس می رویم

با کابوس های مردم شهرم همآغوش می شوم

ودر شب های تلخ و اندوهگین شان فرود می آیم

چیزی شبیه ساده ماندگی یک جهان سومم

آکنده از تمدن زیبایی

تن به وحشت آوار سپرده ام

من یک وطن مرده ام

با هزار آوای خوفناک

از ضجه های زنجیروباران تیر

از اولین بلوغ دخترکان خونین ترم

من نیلوفر مردابم

بر دست های پژمریده ی آناهیت

خسته از باد وتن سپرده به باد

تا یک یک فرزندانم را به دژخیم مرگ بسپارم

در این هنگامه پرآشوب........ 

+ تاريخ شنبه ۱ اسفند۱۳۸۸ساعت 17:15 نويسنده مریم شکری |
دروغ می گوید این دخترک دیوانه

 یعنی همان آلیس

مگر من که مریمم

 دوربرم پرنشده از چیزهای عجیب وغریب؟

من

میان جماعت عاشق کش هزار رنگ دیوانه

وبهت دیدن خون آشامان

وحتی موجودات بدون خون

ودر ازدحام دروغهای سیاسی....عرفی....شرعی....ومصلحتی

حق ندارم مریمی باشم میان سرزمین نحس عجایب وارونه؟

 

 

+ تاريخ شنبه ۱ اسفند۱۳۸۸ساعت 10:7 نويسنده مریم شکری |
تو عاشق آلوچه ای ومن عاشق تو

عزیز من

صبورتر از من نخواهی یافت

وهمین برای ذائقه ساده مانده تو لج آور است

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ۲۹ بهمن۱۳۸۸ساعت 18:44 نويسنده مریم شکری |
دیگر..........

حتی به خواب هایم نیا!

اجازه نداری نقش مجنون را برایم بازی کنی

من از لیلی بودن خسته ام!

کمی فکر کن.........

شاید

 من به اندازه پروانه های خشک شده میان کتاب های قطور مهندسیت

 خسته وبی اهمیتم

بیرونم بیاور

ومیان دستانت این تن رنگین وپوسیده را پودر کن

اگر هم

دلت راضی نشد

مرا

بدون هیچ نگرانی

زینت سنجاق سر یکی از دوست دختران جفت وطاقت کن

من از جفت بودن خسته ام

بگذار تک بمانم

وبه تنهاییم با هم بخندیم

من از اول هم برای تفریح وسرگرمی تو آفریده شدم

می بینی؟

بس کن

حالا.......... 

با خیال راحت در آغوش چروکیده زنان هرزه این شهر بخواب

من یک پروانه ام

وزود پودر می شوم

اینجا در آغوش من

پروانه کسب نداری

حالا با خیال راحت برو!

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۷ بهمن۱۳۸۸ساعت 12:57 نويسنده مریم شکری |
توشکلی از تنهایی منی

که هیچ چیز به جزتو.......... پرش

 نمی کند..........

بهار

پشت پنجره خانه ام ایستاد

درفروبستم وپرده را کشیدم

آنقدر تهی شده ام

که هیچ چیز.......

جز آغوش مردی که دوستش می دارم

پرم نمی کند..........

 

+ تاريخ دوشنبه ۲۶ بهمن۱۳۸۸ساعت 14:36 نويسنده مریم شکری |