صبح....تمامی شب
بیدار بودم.....تمامی شب این بیقراری همراه من بود.شنیدن کوچکترین واژه از دهان تو کافیست که من همان بیقرار عاصی باشم.چگونه است که نه با تو می توانم ماند نه بی تو؟آه از آن روزها که من بودم تو بودی وبهار بود....چه طعنه ی تلخی ست این جدایی در آستانه ی بهار.....من از زمان عقب مانده ام یا روزها جلو افتاده اند؟
جوابت را ندادم.خوب یاد گرفته ام در این چند سال که در مقابل تمام ستم هایت بخندم.
دیشب چیزی شبیه من روی بام خانه مان نشسته بود.
من دراین نظام گسترده ی کیهانی به دنبال خدایی بودم
که بیش از هر زمان دیگر به او احتیاج داشتم....تو می توانستی
خدایم باشی می توانستی مرا برای خودت نگاه داری می توانستی
فراریم ندهی آن گونه که حتی از شنیدن صدایت وحشت
نداشته باشم.نمی توانم بخوابم.نمی توانم آرام بگیرم.
حتی اشکی از چشمانم جاری نمی شود.در زمانی
که بیش از هر روز دیگر دلم برای بازوان تو تنگ می شود
وگرمای مزورشان را طلب می کند مجبورم از تو بگریزم.
همیشه دوستت داشته ام بی کم وکاست....
دستانم به هر جهت که می رود هنوز هم.....
به دنبال دستان گرم ومرطوب تو می گردد که همیشه نمناک بودوگرم....
چشمانم بعد از تو به روی هیچ نقشی فرسوده نشد.
من بعد از تو در خودم فرورفتم....آن چه از تو دوست دارم.....
دیر زمانی است که مرده است شاید تو قالب عزیزترین یار مرا
دزدیده ای وخودش را در گوشه ای کشته ای!
آن وقت برای زجر دادن من در قالب او باز گشته ای.....
توتنها صورت اورا دزدیده ای ولحن صدایش را....
نه تو او نیستی.....
کجاست آدمی که بی گناهیم را باور داشت؟آرام نیستم.
تا ابد هم آرام نمی گیرم..... می ترسم از این بی عشقی....
می ترسم از چیزی که در من مرد وتو با آرامش تمام
مردنش را نگاه کردی بی آن که حتی بفهمی بعد از آن چه مانده است....
خسته ام....انگار بار همه ی دنیا روی دوش های من است.
هر روز از هلال اول ماه باریک تر می شوم.
از آدمی می گریزم از مردها وحشت دارم هر روز
این خط قرمز تنگ تر می شود من نیستم این میانه...
چیزی شبیه تو از من باقی مانده است.............
یادت مانده آن نگاه آتش بار به دور آتش و وقتی
می خواندم:بیابی ای کاش نصیب از گردون.......وگر ناکامی نصیبم گلنار.....
وتو خشنود می شدی که من برای تو حتی ترانه ها را عوض می کنم....
همه را از خودم می رانم .ازهمه چیز وهمه کس فرار می کنم.
نمی توانم آرام باشم.نمی توانم جواب سوال های خسته کننده
وبی اساس تو را بدهم.....دلم می خواهد آن چیزی که
مانده از من ونمی دانم چگونه موجودیست سر در گوشه ای بگذارد وآرام بمیرد.
از بودن به جای تو به جای آن موجودی که درتو می شناختم خسته ام.
من از تو می گریزم از تو وحشت دارم نمی شناسمت
از دروغ هایت رنج می برم از تهمت هایت در شرم ورنج واندوهم....
باور کن دلم می خواهد از همه چیزهایی که تورا یاد من می آورد
به غریب ترین جای دنیا پناه ببرم....من از نیرنگ هایت به تنگ آمده ام.
تو تمام عصاره ی هستی من را میان دستان بی رحمت فشرده ای
وحتی حاضر نیستی از تفاله ام بگذری....
اگر از آن مریم سابق از دختر آن روزها چیزی میان دستانت مانده به من باز گردان....
توخدایم نشدی.....من همیشه بی خدا بودم.....
اوراباز گردان وبگذار خدای خودم باشم.خسته ام......
دلم می خواهد آرام در گوشه ای بمیرم....بی درد...فارغ...بی خیال...همین روزهای بهار