باز هم آن مهندس بازیگوش

خسته از دوست دختران جفت وطاقش

آمدوروی دلتنگی هایم

خط باطل کشید........

چه میداند از پرنده ای که تمام پروازش

پودر شد وبه آسمان ها رفت......

دراین سالهای بی عشقی

چه غم دارد از آینه ای که می شکند

واز کجا می داند مصیبت مزارع تازه سال را؟

هزار سال هزار سال اگر بگذرد

نخواهد فهمید در اندیشه مورهای سرگردان

 که شهوت خاکند چه می گذرد

وقتی عابری غول آسا ........

من از هجوم این ندانستن ها

مچاله تر از روزنامه های دروغ شنوی این بیداد شهرم..................