دلم نه بندی ایین توست خامنه ای

حیات من نه به کابین توست خامنه ای

که گفت لاله صحرا نماد خوبان است

نشان پنجه خونین توست خامنه ای

تمام پیکر شعرم ز درد می نالد

چرا که قافیه پوتین توست خامنه ای

سری که سین ستم را به سخره می گیرد

اسیر سیلی سنگین توست خامنه ای

به وقت مرگ ندانم از این پلید حیات

چه ها به پنجه ی مسکین توست خامنه ای

مذاهب با انسان مشکل دارند مذاهب فی نفسه برای بردگی و بهره کشی از انسان  به وجود آمده اند و  نکته قابل توجه اینجاست که هرگاه مذاهب بر ذات انسانی و کرامت انسانی نتوانند چیره شوند تن انسانی را از بین  می برند با سوزاندن قرون وسطایی یا اعدام های وحشیانه..و پیداست که اولین قربانی بردگی   و کشتار در تاریخ همیشه زنان و آزاد اندیشان بوده اند..

این نخستین رهنمایی سیه کل است

پاسخ دشمن گلوله مسلسل است

خون من فروچکد اگر بکام خاک

چون به راه توده ها بود مرا چه باک

 

من به نام زن برخاستم

 

هه...هه...

و بعد آرام نشستم

جسدم را تازه از کهریزک اندوه آورده بودند

وقلبم بوی قرابه های هزار ساله ی شراب قزل می داد

تازیانه ات را در هوا چرخاندی

من با تنی برهنه در آفتاب

به انتظار حد شرعی تویی ماندم

که هر سلولت عطر زنی را بیرون می داد...

...

گفتم می کشم هر که آزادی ام را بکشد

هوار کشیدم که حقوق برابر می خواهم

در خیابان راه افتادم و برای دق دادن تو

گنجینه های نهانم را رو کردم

اما...

من به این اسارت خو کرده ام

سه کنج خانه ات را بیش تر دوست می دارم

دیواره ی یاخته هایم را غشای اسارتت پر کرده

و از حقوق زنان بیزارم...

رویم را پوشاندم

قلبم را خشکاندم

و پشت پنجره های مشجرت...

آهوی چشمانم را گردن زدم

...

اکنون...

بیزارم از خودم

تنی برهنه می خواهم

و آفتابی که بسوزاند داغ سال های این اسارت را...

...

 

 

 

کو کو کو..خخ..خدایا می ترسی از صدای من؟

دلهره داری با این نام بخوانمت؟ اینگونه می خوانمت چون اینگونه یافتمت. شبیه به پیرمردی خوابیده در یستری لزج و سرد و تاریک...پیرمردی عاشق ااوراد کو ...کو....کو....

اینگونه یافتمت. در تاریکی نیایشت کردم.درتاریکی انطرف لهیده صورتت را بوسیدم.

مضحک بودی و دروغین..دتیای بی تو دنیای انسانی ست..

 

 

 

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید

به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید

 

پدر ملت ایران اگر این بی هنر است

بر چنین ملت و روح پدرش باید رید

 

مردی دیدم

در آستانه ی عفیف ترین خیابان....

کلیدی کهنه به دست....

واکلیل های نقره ای بر روی صورت....

....................

دیگر نمی ترسم از پل های هوایی

حتی در آستانه ی این جدایی....

....................

این روزها انگار

خیانت از سمت خداهم می وزد بالاجبار....

 

 

دیروز رفتم زیارت سیبویه

خالی از حس تلخ عروض

دیدم که عشق  پاک را...

در محله ی سنگ سیاه خاک کرده اند....

.....

در شهر من عشق را

بر سنگ سیاه

و آسفالت های ساییده له کرده اند

شاید برای همین...

محبوب من وفاداریم را باور ندارد....

 ......

پی نوشت:

هرچند که نور رابکشند

یا عشق را ازشهر ما کوچ دهند

چیزی شبیه فریاد.....

می ماند درجای جای شهر

برروی دیوارهای دست سازشان....

مرثیه ای در بهار

از درخت اساطیر بپرس

امسال او پای هیچ سفره ی هفت سینی ننشست

او می داند بهار را در گوشه ای دنج کشته اند....

وخاک دل مرد ه اش را با انبوهی از گناه اقوام آغشته اند....

درخت اساطیر ریشه در خون دارد

ونام تمام شهیدان گمنام قرن را می داند....

هر بهار

هر نسیم که می تراود

تن به باد نمی سپارد درخت اساطیر.....

او از بادها خاطرات خوبی ندارد....

انگار همین دیروزها وزید

برگ های سبزش از شوق همراه باد پریدند....

لحظاتی بعد جز خاک چیز دیگر نبودند.....

می ترسد این درخت اساطیر از بهار....

بهار یادبود نوباوگانش را در دید وباز دید ها گم می کند

در عطر مرموز شکوفه ی بادام

ودر رخوت خواب نیم ظهر....

.......

یاد نوباوگان درخت اساطیر به خیر باد.....

هر روز وحشت این خاک آش،و لاش می کشدم

جغرافیای انسانی من این درنده گربه نیست

 

دیشب

ماهی.....

سیاه..........

کوچولو.............

پیش من آمد

آب ندید....

شنانکرد....

برگشت میان قصه های صمد

آه اورا با خودبرد

.........

این بهار هم

سفره ی هفت سین چیزی بیش از هفت کم دارد....

پی نوشت:

جهان زیر وزبر دارد

فراز ونشیب......

 وکلی آدم...........

اما درهر صورت فشارش روی شانه های نحیف من است......

من عابرم

درکوچه ای نمی مانم

که بادهای اشراق درآن نمی وزد....

من معبرم

در رهگذار باد.....

می دانی؟

دنیاآنقدر بزرگ خواهدبود

که کوچه هایش تمام نشود

وزیبایی ماجرا در همین جاست.....

......

دیرزمانی پیش....

قلبم را تف کردم

آن گاه

با شقاوت یک جانی

تن فلس گون رویاهایم را از خاطرات آب تهی کردم

اما هنوز در آغوشی نمی خسبم که به آب های آزاد راه نداشته باشد

.....

یک چیز را می دانی؟

همیشه غریبه بود ه ام

وهیچ گاه آشنا نخواهم شد....

 وزیبایی ماجرا درست همین جاست....

پی نوشت:

من اندوه قلبم را

باشادی سودا نخواهم کرد

ومباداتا اشک روان از پی اندوهی

که وجودم را دربرگرفته است به لبخند بدل شود

ازآن روی چنین خواهم کرد....تا زندگی ام اشکی باشد ولبخندی.    

   جبران خلیل جبران

سلام پدرخوانده حرفهای نیمه تمام

اگر یک شب

در تاریکی........

چون اشتیاق گناه

بازت یافتم

وبرق دندان های مزورت

چون تکه های نمک دزدان دریایی

تجزیه ام نکرد

آن گاه.....

زبان سرخت را به زبان واژه بندم بدوز

تا از حنجره تو حرف بزنم

زیرا که نبوده هرگز زنی

این چنین بی شرم.....

این چنین رازگو.........

 

من همان مومیایی ام

با الفبای ناخوانا

بوی کهنه کافور

وجذام منهدم شده در تمام تنم

دلپذیرم آیا نمی بایست .....

مرا خواندن؟

روزی شادم خواهی دید

که شتک های خون

مثل ریزگل های ارغوانی صورتم را پوشانده است

در زیر پل

همخوابه با سگان

با یک چپق که از گه گوسفندان نشد تهی

خوش می زیم

در این سرای پرگهر......

در هیچ قهوه خانه ای

با رفیقی .......

ناخوانده نرفتم

که نشانی از قهوه های قجر

در چای تلخ آن نبود

...........

اکنون

با بوسه هایم

جهانی را مسموم خواهم کرد

...........

لب بر لبم نهید!

نمی خواستم تو وطنم....

من شاهد زوال....

وتو دلیل جوانمرگیم.....

باشی

مامم فریب داد

عشقم به بند کرد

جلاد......

جلاد........

جلاد......آه.......

به یادگار سیلی ها

کبوتران کبود....

کنار چشم هایم لانه کرده اند

در این قحط سال عشق......

چگونه آب ودانه دهم

این یتیم غورگان غمگین را؟!

آه..........

مبهوت این زخمم

می ترسم که سر باز کند

جهانی بسوزد.......

 

من

درعزای خودم نشستم

چه سوگوار....

اکنون

از بازگشت عزازیل دل خون ترم

چاه بابلی میجویم

تا بیاویزم سرشار از گناه

این نطفه های درد

تلخابه های خون 

..........

شاید که بازگشت عزازیل

نبوده این چنین خیس

آغشته درجنون

بامیل دردناک دوباره خواستن

............

بعد از تونور

مشکل ترین تجسم ذهن یک پروانه خواهد بود

اگر برایت قابل اعتنا باشد......... 

سبز سرو خوب همسایه

هنوز نرفته ای ومن

به اندازه ی یک چلچله مبهوتم

خرگوش بازیگوش باغچه ی سبزهمسایه

با چشمانت که چیزی شبیه سرنوشت من بود

بی محابا کجا می روی؟

زمان که می رود و از خود چیزی به جا نمی گذارد

چگونه می تواند

مسیری از تمامی دلتنگی من باشد

وقتی که ابد هم برای داشتنت کم می آورد؟

تو این کوزه سفالینه ی غمناک را می شناسی

ویادگار شتک های باران را

بیداد آباد شهر من

پرشده از جنون ندیدن

اگر احساس های جاری ام را باور داری

مسیر سبزی باش

برای دیوانه ای که با دنده های شکسته از تلاطم سیلاب می گوید

آخر

یکی باید

 درغروب دره ی مخوف اوین

پناهگاه مریم ۳ تابلو ایده آل  عشقی ما باشد...............

 

باد....خاک....خاکستر

ای مرد......

من باد بودم

هنگام    

 که بر تو وزیدم

بوی شوقناک هستی ات

تمام وزش هایم را خاک کرد

ومن

از وزیدن گریختم

خاک شدم

دستانت را فرشی شدم عظیم

با بوی تلخ بادی از وزش گریخته

هزار رنگ

حاصل خیز

دو سه روزی آبم دادی واندک نوری

سبز شدم جوانه ای خرد

آن گاه از سبز بودنم گریختی

پرنده ای شدم هزار بال

افسونگر

آتشین واز هرم خواستن بی بال وپر

بر شانه ات نشاندیم

از فراز شانه های بلندت جهان چه زیبا بود

ولی سست

چنان در رنج شدی که گویی ماری بر شانه ات روییده است

ونه پرنده ای پر از آرزوی پرواز

من که جهان را با تمام فراخنایش ترک کرده بودم

به خاطر شانه ی یک تندیس گلی

در حرارت بال هایم سوختم

وسوختم در هرم خواستن

آن سان که خاکستر شدم بر جای

خاکسترم را به باد سپردی

ومن باز باد شدم

لبریز از عطر شوقناک هستی تو.......

 

 

 

 

باز هم آن مهندس بازیگوش

خسته از دوست دختران جفت وطاقش

آمدوروی دلتنگی هایم

خط باطل کشید........

چه میداند از پرنده ای که تمام پروازش

پودر شد وبه آسمان ها رفت......

دراین سالهای بی عشقی

چه غم دارد از آینه ای که می شکند

واز کجا می داند مصیبت مزارع تازه سال را؟

هزار سال هزار سال اگر بگذرد

نخواهد فهمید در اندیشه مورهای سرگردان

 که شهوت خاکند چه می گذرد

وقتی عابری غول آسا ........

من از هجوم این ندانستن ها

مچاله تر از روزنامه های دروغ شنوی این بیداد شهرم..................

 

من

نیلوفر مردابم

بردهانی آکنده از هراس می رویم

با کابوس های مردم شهرم همآغوش می شوم

ودر شب های تلخ و اندوهگین شان فرود می آیم

چیزی شبیه ساده ماندگی یک جهان سومم

آکنده از تمدن زیبایی

تن به وحشت آوار سپرده ام

من یک وطن مرده ام

با هزار آوای خوفناک

از ضجه های زنجیروباران تیر

از اولین بلوغ دخترکان خونین ترم

من نیلوفر مردابم

بر دست های پژمریده ی آناهیت

خسته از باد وتن سپرده به باد

تا یک یک فرزندانم را به دژخیم مرگ بسپارم

در این هنگامه پرآشوب........ 

سرزمین عجایب

دروغ می گوید این دخترک دیوانه

 یعنی همان آلیس

مگر من که مریمم

 دوربرم پرنشده از چیزهای عجیب وغریب؟

من

میان جماعت عاشق کش هزار رنگ دیوانه

وبهت دیدن خون آشامان

وحتی موجودات بدون خون

ودر ازدحام دروغهای سیاسی....عرفی....شرعی....ومصلحتی

حق ندارم مریمی باشم میان سرزمین نحس عجایب وارونه؟

 

 

تو عاشق آلوچه ای ومن عاشق تو

عزیز من

صبورتر از من نخواهی یافت

وهمین برای ذائقه ساده مانده تو لج آور است

 

 

 

 

 

 

پروانه ی ممنوع

دیگر..........

حتی به خواب هایم نیا!

اجازه نداری نقش مجنون را برایم بازی کنی

من از لیلی بودن خسته ام!

کمی فکر کن.........

شاید

 من به اندازه پروانه های خشک شده میان کتاب های قطور مهندسیت

 خسته وبی اهمیتم

بیرونم بیاور

ومیان دستانت این تن رنگین وپوسیده را پودر کن

اگر هم

دلت راضی نشد

مرا

بدون هیچ نگرانی

زینت سنجاق سر یکی از دوست دختران جفت وطاقت کن

من از جفت بودن خسته ام

بگذار تک بمانم

وبه تنهاییم با هم بخندیم

من از اول هم برای تفریح وسرگرمی تو آفریده شدم

می بینی؟

بس کن

حالا.......... 

با خیال راحت در آغوش چروکیده زنان هرزه این شهر بخواب

من یک پروانه ام

وزود پودر می شوم

اینجا در آغوش من

پروانه کسب نداری

حالا با خیال راحت برو!

 

 

 

 

تو............

توشکلی از تنهایی منی

که هیچ چیز به جزتو.......... پرش

 نمی کند..........

بهار

پشت پنجره خانه ام ایستاد

درفروبستم وپرده را کشیدم

آنقدر تهی شده ام

که هیچ چیز.......

جز آغوش مردی که دوستش می دارم

پرم نمی کند..........