من به نام زن برخاستم

 

هه...هه...

و بعد آرام نشستم

جسدم را تازه از کهریزک اندوه آورده بودند

وقلبم بوی قرابه های هزار ساله ی شراب قزل می داد

تازیانه ات را در هوا چرخاندی

من با تنی برهنه در آفتاب

به انتظار حد شرعی تویی ماندم

که هر سلولت عطر زنی را بیرون می داد...

...

گفتم می کشم هر که آزادی ام را بکشد

هوار کشیدم که حقوق برابر می خواهم

در خیابان راه افتادم و برای دق دادن تو

گنجینه های نهانم را رو کردم

اما...

من به این اسارت خو کرده ام

سه کنج خانه ات را بیش تر دوست می دارم

دیواره ی یاخته هایم را غشای اسارتت پر کرده

و از حقوق زنان بیزارم...

رویم را پوشاندم

قلبم را خشکاندم

و پشت پنجره های مشجرت...

آهوی چشمانم را گردن زدم

...

اکنون...

بیزارم از خودم

تنی برهنه می خواهم

و آفتابی که بسوزاند داغ سال های این اسارت را...

...