من عابرم

درکوچه ای نمی مانم

که بادهای اشراق درآن نمی وزد....

من معبرم

در رهگذار باد.....

می دانی؟

دنیاآنقدر بزرگ خواهدبود

که کوچه هایش تمام نشود

وزیبایی ماجرا در همین جاست.....

......

دیرزمانی پیش....

قلبم را تف کردم

آن گاه

با شقاوت یک جانی

تن فلس گون رویاهایم را از خاطرات آب تهی کردم

اما هنوز در آغوشی نمی خسبم که به آب های آزاد راه نداشته باشد

.....

یک چیز را می دانی؟

همیشه غریبه بود ه ام

وهیچ گاه آشنا نخواهم شد....

 وزیبایی ماجرا درست همین جاست....

پی نوشت:

من اندوه قلبم را

باشادی سودا نخواهم کرد

ومباداتا اشک روان از پی اندوهی

که وجودم را دربرگرفته است به لبخند بدل شود

ازآن روی چنین خواهم کرد....تا زندگی ام اشکی باشد ولبخندی.    

   جبران خلیل جبران