مردی دیدم
در آستانه ی عفیف ترین خیابان....
کلیدی کهنه به دست....
واکلیل های نقره ای بر روی صورت....
....................
دیگر نمی ترسم از پل های هوایی
حتی در آستانه ی این جدایی....
....................
این روزها انگار
خیانت از سمت خداهم می وزد بالاجبار....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 4:42 توسط مریم شکری
|