مردی دیدم

در آستانه ی عفیف ترین خیابان....

کلیدی کهنه به دست....

واکلیل های نقره ای بر روی صورت....

....................

دیگر نمی ترسم از پل های هوایی

حتی در آستانه ی این جدایی....

....................

این روزها انگار

خیانت از سمت خداهم می وزد بالاجبار....