باد....خاک....خاکستر
ای مرد......
من باد بودم
هنگام
که بر تو وزیدم
بوی شوقناک هستی ات
تمام وزش هایم را خاک کرد
ومن
از وزیدن گریختم
خاک شدم
دستانت را فرشی شدم عظیم
با بوی تلخ بادی از وزش گریخته
هزار رنگ
حاصل خیز
دو سه روزی آبم دادی واندک نوری
سبز شدم جوانه ای خرد
آن گاه از سبز بودنم گریختی
پرنده ای شدم هزار بال
افسونگر
آتشین واز هرم خواستن بی بال وپر
بر شانه ات نشاندیم
از فراز شانه های بلندت جهان چه زیبا بود
ولی سست
چنان در رنج شدی که گویی ماری بر شانه ات روییده است
ونه پرنده ای پر از آرزوی پرواز
من که جهان را با تمام فراخنایش ترک کرده بودم
به خاطر شانه ی یک تندیس گلی
در حرارت بال هایم سوختم
وسوختم در هرم خواستن
آن سان که خاکستر شدم بر جای
خاکسترم را به باد سپردی
ومن باز باد شدم
لبریز از عطر شوقناک هستی تو.......
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 13:44 توسط مریم شکری
|